تبليغاتX
اشک جدایی
اشک جدایی

 

کاش میدانستی!

 

 

 

 

 

نمیدانی که چقدر دلتنگ تو هستم عزیزم...

 

 

 

کاش در کنارم بودی... کاش بودی تا دستان سردم با گرفتن

 

 

 

 دستان گرمت ، گرم گرم میشد ...

 

 

 

کاش بودی و با وجود پر مهرت به من محبت و عشق میرساندی...

 

 

 

عزیزم نمیدانی که بدجور دلم برای تو تنگ است....

 

 

 

اینک که از دلتنگی مینویسم چشمانم خیس خیس است....

 

 

 

مینویسم تا بخوانی و بیشتر درک کنی که چقدر دلم برایت تنگ

 

است...

 

 

 

مینویسم که بگویم دیگر از این انتظار تلخ خسته و دلسرد شده ام...

 

 

 

اگر میدانستی که دستهای سردم حتی طاقت نوشتن یک کلام از دوری و انتظار

 

 

 

 را هم ندارند با چشمهای گریان متنهای مرا میخواندی ....

 

 

 

اگر میدانستی شب ها خوابی ندارم و روزها از دلتنگی دیگر نایی

 

ندارم شبها از فکر من

 

 

 

 خواب نداشتی و روزها نیز با دلتنگی لحظه هایت را

 

میگذراندی....

 

 

 

نمیدانی که چقدر تو را دوست میدارم و دیوانه وار عاشق تو هستم

 

 عزیزم....

 

 

 

اگر میدانستی هوای این دل بی طاقت مرا نیز داشتی و نمیگذاشتی

 

 

 

یک لحظه هم دلتنگ تو شود..... اگر میدانستی بیشتر مرا درک

 

 میکردی

 

 

 

 و بیشتر از همیشه مرا دوست میداشتی.....

 

 

 

اما نمیدانی ، نمیدانی که دیگر صبر و طاقتم به پایان رسیده ،

 

 نمیدانی که

 

 

 

 آن همه احساسات عاشقانه در وجودم همه در حال سوختن

 

است....

 

 

 

کاش میدانستی و ای کاش قدر مرا میدانستی.....! افسوس که

 

نمیدانی !

 

 

 

دیگر بس که از بی وفاییهایت نوشته ام خسته شدم ، و انگار هر

 

چه از این

 

 

 

دل شکسته و دلتنگم بنویسم سودی ندارد....

 

 

 

چون تو آن کسی نیستی که بخوانی و درک کنی و به من امید و

 

 دلگرمی بدهی...

 

 

 

تو میخوانی ، اما درد دل مرا نمیفهمی ...

 

 

 

کاش میدانستی که این زندگی و این دنیا بدون تو عذاب است

 

 

 

 و ای کاش و کاش و کاش میدانستی بدون تو حتی یک لحظه هم

 

 

 

 زندگی به کام من شیرین نخواهد بود.!

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 17:48 توسط اشک| |

من و تو یعنی عشق!

 

 

 

بیا در میان عاشقان بهترین باشیم ، ما می توانیم عاشقترین باشیم...

 

 

 

من و تو یعنی عشق ، عشق یعنی ما ، ما یعنی یک دنیا خوشبختی!

 

 

 

تو یعنی بهترین ، زیباترین ، عاشقترین ، لایق ترین....

 

 

 

تو یعنی برای من ، برای قلبم ، تا ابد و برای همیشه...

 

 

 

تو یعنی اسیر ، یک اسیر در این قلب بی طاقت...

 

 

 

من و تو با هم یعنی یک قصه بی پایان...

 

 

 

من برای تو ، تو برای من ، ما برای هم ، چقدر قشنگ است این عشق من و تو....

 

 

 

تو گل من ، من باغبان تو ، تو دریای من ، من ساحل تو ....

 

 

 

تو طلوع من ، من وجود تو ، تو نفس من ، من هوای تو....

 

 

 

تو باران من ، من سرپناه تو ، تو مهتاب من ، من آسمان تو...

 

 

 

تو اسیری در قلبم ، خیلی عزیزی برایم ، باور کنی ، باور نکنی برایت میمیرم!

 

 

 

بیا در میان عاشقان دیوانه ترین باشیم ، ما می توانیم برترین باشیم....

 

 

 

تو دنیای من ، من دیوانه تو ، تو بمان تا بگویم همه زندگی ام فدای تو....

 

 

 

من و تو در میان عاشقان عاشقترینم ، من و تو از عشق بالاترینیم....

 

 

 

عشق بدون تو عشق نیست ، این زندگی بدون تو زیبا نیست....

 

 

 

با تو شادم ، بی تو پریشانم ، با من بمان تا همیشه لبخند عشق بر روی لبانم باشد...

 

 

 

وقتی در کنارمی بهترین لحظه زندگی ام است ، در کنارم که نباشی باز جایی است که

 

 

 

از تو یادی کنم آری در قلبم از تو یاد میکنم!

 

 

 

زیباترین لحظه زندگی ام با تو ، قشنگترین خاطره هایم در کنار تو ، زندگی ام ، عشقم ،

 

 

 

نفسم فقط تو!

 

 

 

اینهمه احساس عاشقانه تقدیم به تو ، این قلب کوچک و بی طاقتم فدای تو ، یک دنیا

 

 

 

عشق و محبت برای تو ، یک کلام پرمحبت دوستت دارم عزیزم از طرف عشق تو....

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 9:43 توسط اشک| |

دوباره خزون اومد نم نم بارون می زنه تو صورتم

 

بوی خاک و نم کوچه می گه هنوز دیوونتم

 

رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز

 

دستهای کی و گرفتی زیر بارونای پاییز

 

می خوام اینجا با تو باشم زیر بارونای پاییز

 

ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون می باره

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 22:22 توسط اشک| |

خوش به حال بچه ها 

 

ببین چه شیرین می خندند

 

اما بعد این روزگار بی رحم

 

با هجر و فراق و غصه

 

چنان دم خورت میکنه

 

که اصلا یادت می ره بخندی

 

یا خنده هات الکیه

 

واسه پنهون کردن غصه هات

 

یه لبخند سرد رو لبات می ماسه

 

و مثلا شادی

 

مثلا..........

 

کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدی

 

می دونی هر وقت دل تنگ می شی

 

شاید یه طورایی کفر میگی

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:32 توسط اشک| |

گر با غم دوريت نسازم چه كنم،


با ياد تو گر عشق نبازم چه كنم،


چون در نظر م تويي فقط مايه ناز،


گر من به تو اي دوست ننازم چه كنم.

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 2:21 توسط اشک| |


کاش آسمان حرف کوير را مي فهميد و اشک خود را نثار گونه


هاي خشک او مي کرد......


کاش در قاموص غصه ها معناي سنگين لبخند گم نمي شد....


کاش قلب هامان آنقدر خالص بود که دعاها قبل از پايين آمدن


دست ها مستجاب مي شد.....


کاش واژه صداقت آنقدر با لب ها صميمي بود که ديگر براي


بيان کردنش نيازي به شهامت نبود.......


و کاش مرگ معني عاطفه را مي فهميد.

 

http://shaxvan.persianblog.ir/

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 10:2 توسط اشک| |

چقدرعجيبه که تا مريض نشي کسي

 برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي

 نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي

 به طرفت برنمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي

 به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي

تورو نمي بخشه...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 12:3 توسط اشک| |

گل شکسته شاخه گلی شکسته تو

 دسته تو اسیرم اگه نیایی تو

 پیشم یه وقت دیدی میمیرم

 محتاج یک نگاتم تا جون دارم

فداتم محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم

 دستو پامو گم می کنم وقتی نگام می کنی

تو نفس نفس هول می کنم وقتی صدام می کنی

تو تو دفتره خاطره هام تو

 ذهن و تو آرزوهام اسم تو

هم شده فراموش اسم تو

 هم شده فراموش یادم دادی بسوزم...

دارم می سوزم...دارم می سوزم

اشکه چشامو دیدی بگو به چی رسیدی

 قسم به بی قراریت مردم از چشم انتظاریت

 محتاج یک نگاتم تا جون دارم

فداتم محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم

دستو پامو گم می کنم وقتی نگام

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 10:38 توسط اشک| |

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 10:40 توسط اشک| |


 

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 10:48 توسط اشک| |

گلی شکسته تو دسته تو اسیرم

 اگه نیایی تو پیشم یه وقت دیدی میمیرم

 محتاج یک نگاتم تا جون دارم

 فداتم محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم

دستو پامو گم می کنم وقتی نگام می کنی

تو نفس نفس هول می کنم وقتی صدام می کنی

 تو تو دفتره خاطره هام تو ذهن و تو آرزوهام اسم تو هم شده

فراموش اسم تو هم شده

فراموش یادم دادی بسوزم...

دارم می سوزم...

دارم می سوزم

اشکه چشامو دیدی بگو به چی رسیدی

قسم به بی قراریت مردم از چشم انتظاریت

محتاج یک نگاتم تا جون دارم

فداتم محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم

دستو پامو گم می کنم وقتی نگام می کنی تو نفس

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 11:6 توسط اشک| |

فردای بدون عشق

فردای بی رحميه

فردای كه آروزها می ميرند

فردای كه بلندترين فريادها سكوت می شود

پس نااميدی اميد آينده ماست

فردای كه مرگ پشت چهره ماست

آری دوست اين عاقبت عاشقی

زندگی مردن پشت ديوارآرزوهاست.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 10:34 توسط اشک| |

بياامشب به من محرم شواي اشک

بیاامشب توهم باغم شوای اشک

بیا بنگر دلم تنها شده باز

بیا قلب مراهمدم شو ای اشک

من ان گلبوته خشک کویری

بيابرروی من شبنم شوای اشک

رهاکن ميل ماندن دردو چشمم

توجاری بررخ زردم شواي اشک

بيا ارام من در بيقراری

تسلی بخش من هردم شواي اشک

بیابغض سکوت سینه بشکن

به چشم خشک من شبنم شوای اشک

دلم مجروح درد غربت تو

به روی زخم دل مرهم شواي اشک

دلم ازدردهجران نالدامشب

بیادرمان بر دردم شو ای اشک

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 9:16 توسط اشک| |

بار خدايا ، آتش عشق چقدر سوزنده است و سوزنده تر از آن اينكه نتواني فرياد بر آري و بگويي سوختم

 

. آه سوختم .

 

بار خدايا  ،  آتش عشق چه بي رحمانه مرا احاطه كرده است . 

عشق حتي به من فرصت به خود آمدن را نمي دهد 

، كاش حداقل طعم وصال را چشيده بودم .

  در فراق به فراق رسيدم و حتي رنگ وصال را هم نديدم .

 

از وجودم تنها جسمي خاكي بر جاي مانده

و قلب و روانم به تاريكي برده شد .

در تهي بودنم به دنبال قلب شكسته ام مي گردم .

 سراغش را از كه بگيرم ؟ از كه ؟

 

قلب به آتش ( شراره ) برده ام را چه كسي به من باز مي گرداند ؟

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 15:49 توسط اشک| |

در دل هوای با تو بودن ؛در سر هوای تو را دیدن

بی تو روزهای من ؛ستوه و تنهایی؛بعد از تو پنجره غمگین است 

بی تو چه میماند ؛غوغای خاطره ها و سرود سوگ من 

بی تو خاطره هاو سراب دیدارت

بی تو سال من قرنی ؛ساعتم سالی است

شاید بعد ازمن خاطره ها میماند 

بی تو هر آوازی یاد تو و دردپاییز است

بی تو فصل پاییز است 

    و این بی تو بودن یک حقیقت تلخ است که باید بپذیرم و من از این حقیقت تلخ   

      نمی گریزم شاید می سازم وشاید می سوزم و شاید

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 14:27 توسط اشک| |

چقدر شيرين است با تو بودن،در آغوش تو آرام گرفتن،با بوسه اي از لبانت به اوج عشق

 رسيدن..

 زندگي ام فقط با تو زيباست،تويي که دنياي من،وجود مني..تويي که تنها دليل تپيدن قلب

 مني..

 هر لحظه که مي گذرد بيشتر به زيبايي عشقمان پي مي برم..به راستي که عشق

ما،زيباترين

 عشق دنياست..ما با هم کامل مي شويم،فقط در کنار هم معنا پيدا مي کنيم..با هم به

شيريني

 زندگي پي مي بريم،با هم زندگي مي کنيم،با هم به اوج عشق مي رسيم..تا هميشه!

 

 عزيز دلم!بودن تو بودن من است..

 

فقط مي توانم بگويم:بي نهايت تر از بي نهايت عاشقتم!

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 9:0 توسط اشک| |

 لبم بر لبِ شیشه نوشیدنی می نشیند

سَر میکشم تمام آنچه برایم زهر است !

 شوکران ! جامی ست مایل به شهید

 مایل به غروب شورانگیز

 مایل به جسارت !

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 16:36 توسط اشک| |

 

دلتنگی من تمام نمی‌شود

همين که فکر کنم من و تو

دو نفريم دلتنگ‌تر می‌شوم

 برای تو

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 10:18 توسط اشک| |

طعنه بر طوفان نزن ،

 

 ایراد بر دریا مگیر ،

 

عاشق ساحل شدن موج را دیوانه کرد ،

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 10:26 توسط اشک| |


 موردم در کوچه های بی کسی

 سنگه قبرم را نمی سازد کسی

 سوختم خاکسترم را باد برد

بهترین دوستم منو از یاد برد

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 10:15 توسط اشک| |

اگر بهترين دوستم نيستي

 لااقل بهترين دوشمنم باش.

 اگربهترين غمخوارم نيستي

لااقل بهترين غمم باش.

 هرچه هستي باش

فقط بهترين باش.

 چون هميشه درخاطراتم بهترين باش.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 1:13 توسط اشک| |

 

آه نميدونم چرا قلبم سنگين شده . اونقدر كه فكر ميكنم زمين نميتونه وزنشو تحمل كنه.

 

رازي بين تو و قلب منه كه منو اسيرت كرده رازي كه خيلي دوست دارم بدونم چيه؟

 

زندگيم همش شده خيال با تو بودن و تو را داشتن . كي ميشه اين خيالو تو واقعيت ببينم؟

 

و كي مياد اون روزي كه احساس تنهايي از وجود خسته من بار سفر ببنده.نميدوني تنهايي

چقدر سخته.

دستام گرماي دستاي تو رو كم داره و قلبم عشق و محبت تو رو

 

و منتظرم تا بياي وبا حضورت اين كمبود ها رو جبران كني . آره منتظرت ميمونم

 

ساحل قلبم به عشق امواج خروشان عشق تو احساس ساحل بودن رو داره

 

 تو نذار اين ساحل احساس بودن رو و من احساس دوست داشتن رو از دست بدم

 

 دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:2 توسط اشک| |

دلِ تنگي كه تنهايِ تنهاست

هميشه فكر مي كردم دلِ من اندازش هميني كه هست مي مونه

 شايد اندازة يه مشت،

 ولي از وقتي غم و غصه ها، تنهايي ها و دل تنگي هاي بي تو بودن رو

 توش ريختم انقده بزرگ شده

كه ميشه همة غصه هاي دنيا رو توش جا داد

 ولي وقتي تو باشي ديگه غمي ندارم، ديگه تنها نيستم كه

بخوام تو قلبم جا بدم و اونوقت همة قلبم با شاديهاش،

با مهربونياش مالِ تو ميشه،

انقده بزرگ هست كه احساسِ دل تنگي نكني

 چون به خاطرِ دل تنگي هايي كه من كشيدم خيلي بزرگ شده

ولي كاش مي اومدي، آخه مي ترسم اين دلم بي تو دل تنگتر بشه

و تنهايِ تنها.

دلِ تنگي كه تنها خصوصيتش اينه كه

از تنگ بودن به وسعتِ آسمونها و درياها رسيده.

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 9:36 توسط اشک| |

در کوچه‌هاي بي‌تپشِ سرد، عاقبت

 

گُم مي شوند خاطره‌هاي نگفتني  ...

 

من تمام شدم ... بي آن‌که از کسي يا چيزي دل‌گير باشم ، تمام شدم . ... ناگهان احساس کردم

 

 تمامي فصل‌ها ، بايد فصل بد تنهايي باشند . ... ناگهان پنجره‌هاي بزرگ خانه‌ي رويايي‌ام رنگ

 

 سياهي گرفت ، سياه شد ، آسمان سياه شد ، خورشيد سياه شد ،  .... و اکنون به سوگ

 

نشسته‌ام ... تنها ... بي‌همدمي که تسلي خاطرم باشد ... چگونه بسرايم اين سوگ عظيم را ...

 

 چقدر تمامي لحظه‌ها برايم طولاني ، بي‌هوده، ‌زشت و نفرت‌انگيز شده‌اند ... من سوگوارم ...

 

سوگوار مهرباني‌ام ... من ... مني که هميشه از پايان شروع کرده‌ام ... آن‌گاه که همه چيز تمام

 

شده به نظر مي‌آمد ، آن‌گاه که مهرباني در مهجوريتي مضاعف قرار مي‌گرفت ، تلاش ميکردم که

 

پيوندهاي  مهر را ـ چه بين ديگران با ديگران و چه بين خودم با ديگران ـ استوار نگهدارم . تلاش

 

ميکردم پيوندهاي گسسته را دوباره برقرار کنم. ...من سوگوارم  و ديگر توان و اميدي باقي نمانده

 

 است ... من سوگوار خويشم و چه غم جانکاهي است تنها و بي‌همدم به سوگ خويش نشستن ...

من تمام شدم ...

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 8:19 توسط اشک| |

زیر بار کوله بارخاطرات تو شکستم

                                                                  شکستم

میرم اما باورم کن که به دست تو شکستم

                                                                   شکستم

میرمو هرم داغ جاده دل کندن از تو

از تو دل شکسته اما فکر اون چشای مستم

تو روزای خالی از عشق که رواج دل شکستن

ای خوشا رفتن و رفتن پل پشت سر شکستن

رفتنو تو جاده مردن دل به تنهایی سپردن

وقت رفتن سخته اما ای خوشا رفتن و رفتن

من برای موندن تو همه تن تشنه گفتن

تو نموندی و ندیدی غم دل شکستن من

تو روزای خالی از عشق که رواج دل شکستن

ای خوشا رفتن و رفتن پل پشت سر شکستن

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 8:7 توسط اشک| |

ایدز ایستگاه اخر

یک کارشناس ایدز و هپاتیت در گفت وگویی که روز

 سه شنبه با ایرنا  داشت ضمن هشدار نسبت

 به گسترش ایدزدرکشور از عموم مردم

 خواست تا خطرات این ویروس را جدی بگیرند.

 در این مصاحبه دکتربهنام فرهودی گفت :

تا دیر نشده باید با پیشگیری و اقدام به موقع از

 وقوع بحران در کشور جلوگیری کرد

در سال 1981 که ایدز برای نخستین بار

 خود را به جامعه بشری تحمیل کرد هیچ کس فکر

 نمی کرد که این بیماری ناشناخته

در عرض 22 سال بیش از 40 ملیون

 نفر را در جهان گرفتار کند

 و میلیون ها انسان را به کام مرگ

 بکشاند ء این در حالی است

که طی امارهایی که از سوی مراکز

 رسمی اعلام شده است

 تنها در سال 2002 ء5 میلیون نفر به این

 ویروس الوده شدند .

در اطلاعیه ای که 5 سپتامبر امسال بخش

 جمعیت اداره امور اقتصادی و اجتماعی

 سازمان ملل منتشر کرد اعلام شد

 بیش از65 میلیون نفر از مردم جهان

 در سال گذشته به اچ ای وی مبتلا شده بودند .

 ایدز که محصول برخی تعاملات و ارتباطات

 جوامع صنعتی و پیشرفته بود

 در کوتاهترین زمان وبهرگیری این

 کشورها ازبرنامه های پیشگیرانه روند

 رو به رشد ان کند شد اما در

 کشورهای در حال توسعه بطرز

 وحشتناکی شیوع پیدا کرد به نحوی

 که پیش بینی می شود

 از 126 کشور با درامد کم ومتوسط ا ز جمله

 ایران در صورتی که روشهای صحیح

 پیشگیری از ایدز اجرا نشود تا

 سال 2010 ء45 میلیون نفر دیگر

 به عفونت مبتلا می شوند .

 وضعیت ایران در ارتباط با ایدز روند

 مرگباری که ایدز در ایران دنبال

 می کند زنگ هشداری است

 برای همه تا از خواب خود خواسته بیدار

 شوند از سال 1366 که نخستین بیمار ایدزی

 در کشور شناسایی شد توجه چندانی

 از سوی مسولان امر به این مسئله نشد

 و این احمال که زاییده تفکر سطحی نگرانه بود

 عاملی شد تا امار این بیماری رشد

 صعودی پیدا کند .تا جایی که تعداد مبتلایان

به ایدز در سال 1380 حدود 4 برابر

مبتلایان در سال 75 بوده است .

 امارها حاکی است که 15 درصد از جمعیت

مبتلا به ایدز در کشور در اثر ارتباطات

 جنسی الوده شدند و65 در صد نیز

 معتادان تزریقی هستند و این در

 حالی است که مطابق براورد

دفتر مبارزه با مواد مخدر سازمان ملل

 متحد بین 200هزار تا 300 هزار

 معتاد تزریقی در ایران وجود دارد

 که حدود نیمی از انها از وسایل

تزریقی بطور مشترک استفاده میکنند

معتادانی که حداقل یک سوم شان متاهل هستند

 و بخش زیادی ازانها نیز روابط جنسی خارج ازدواج دارند.

پس نمی توان گفت خطرفقط

در نزدیکی این افراد است .

 از طرف دیگری گسترش روسپیگری

 و بی بندباری جنسی عامل دیگر این وضعیت است .

ایدز معلول اسیبهای اجتماعی جامعه است

 وبی تردید هر جا فاحشه گری ء اعتیادء

 رفت و امد های بدون کنترل مرزی باشد

 این بیماری گسترش پیدا میکند.

اما راه مقابله با ان اجرای صحیح برنامه های

 پیشگیرانه میباشد و لازمه پیشگیری

اموزش و اطلاع رسانی دقیق و شفاف به

 مردم به خصوص جوانان است .

باید اطلاعات صحیح در ارتباط با

 این معضل جهانی به خصوص راههای

اصلی سرایت ان ارائه شود در

 اخرء ایا وقت ان نرسیده است

که به جای انکه خود را با این تصور

 غلط که جامعه ما مصونیت اهنین نسبت

به این بیماری دارد مشغول

 کنیم ءمردم را نسبت به خطر

 این بیماری اگاه سازیم . این بحثی بود

 که به بهانه یک خبر مطرح شد

 حال مشتاقم نظر شما را راجع به ایدز

 راههای پیشگیری ان در ایران بدانم

 به خصوص در ارتباط با اعتیادو

 فحشا پنجشنبه،17 اکتبر 2003

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:0 توسط اشک|

 

 

عشقم فدای تو

 

 

عشقم برای تو ، احساسم برای تو ، زندگی ام برای تو ، من هیچ نمیخواهم!

 

 

با قلب و احساس من بازی کن ، این قلب سرگرمی تو....

 

 

تو شاد باش ، من میسوزم ، تو بی خیال باش ، من میسازم....

 

 

در راه عشق تو  مثل آتش سوختم و اینک نیز تنها خاکسترم بر جا مانده است....

 

 

خاکستری که تنها با باد محبت و عشق تو دوباره شعله ور خواهد شد....

 

 

در راه عشق تو  چه سختی هایی کشیدم ، چه شکنجه هایی دیدم ،چه غم

 

 

 و غصه هایی چشیدم ، و چه اشکهایی که نگو برای تو ریختم ، غرورم را شکستم

 

 

و از همه گناههایت گذشتم ، همه اینها فدای آن قلب بی وفای تو....

 

 

از آن سو تو از عشق سرد شدی ، از این سو من در عشق تو میسوختم

 

 

 از آن سو تو بیخیال این دل عاشق من بودی ، از این سو من لحظه به لحظه

 

 

  به یاد تو و دلتنگ تو بودم .........

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 8:47 توسط اشک| |

نامه ای از یک جوان مریض به عشقش


بنام خداي هستي كه جز او كسي لايق پرستش نيست

مقدمه

پدر آنشب اگر خوش خلوتي پيدا نميكردي و تو ايي مادر خوش چشمها نميكردي

و تو ايي آتش شهوت شرر بر

 پا نمي كردي  منهم اكنون بر اين جهان بينشان بودم 

 پدر آنشب خيانت كرده اي شايد نمي داني از اين بابت

جنايت كرده اي شايد نميداني به دنيايم هدايت كرده اي شايد نمي داني

 

در زندگي گاه نا گاه آدمي چيزهايست كه نمي تواند با زبان بيان كند

 ولي در قبال آن مجبور است  به نوشتن پناه

 آورد  اما در نوشتن هم باز كم مي آورد كه چه بنويسد

 وچگونه بنويسد شايد بگوي چه كلمه بي ربطي ولي

شيرينترين كلمات همانند كه در دل آدمي وجود دارد

كه بايد آنها را بيان كرد ودر بيان آن تنها چيزي كه مهم است

 صادقانه بيان كردن آنهاست درصورتي كه براي من اين بيانات با هر كسه ديگه اي فرق ميكند

  ومن در اين مورد كه زبانن نميتوانم بگويم با يد بنويسم

ونوشتن تنها راه من است بگذار همانطوري كه گفتم صادقانه

بنويسم  عاشق شدم وعاشقانه ميگويم كه مدتي است

به فكر شما هستم  ببين دنيا چه شيرين ودل غم انگيز است

كسي را دوست داشته باشي ولي نتواني با زبان خود

 واز ته دل بگي دوستت دارم روئياي من ميخواهم آنچه كه واقعيت داشت

 برايت بنويسم ولي دوست ندارم يهو همه چيز را با مكتوبه بگويم هدف همين

بود كه راز دل منو بدوني وبداني كه عاشقانه دوستت دارم

 و منتظر ميشينم كه جواب را با كمي فكر و عادلانه

بدهي ...

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 21:47 توسط اشک| |

 

رفت و ...

رفت وچشمم را برایش خانه کردم برنگشت بس دعاها از دل دیوانه 

 

کردم برنگشت
 
 
شب شنیدم زاهدی می گفت او افسانه بود در وفایش خویش را افسانه

کردم بر نگشت
 
 زلفهایم را که روزی می ربود از او قرار تا سحر گاهان برایش خانه کردم

بر نگشت
 
 تا بداند در ره او با کسانم کار نیست خویش را با دیگران بیگانه کردم بر نگشت
 
 این من مسجد نشین عاشق سجاده را چند روزی صاحب می خانه کرد و

برنگشت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 16:1 توسط اشک| |

غم تو دلم خانه کرده زندگي ام را ويرانه کرده

تمام آرزوهايم را عشقم را افسانه کرده

همچو طوفان دريا مي گيرد قرارم

پائيزم را تنهائي و باران غم انگيزم را جاودانه کرده

سرو بودم شکستم کوه بودم لرزيدم دريا بودم کويرم

ببين چگونه آسمان دلم را با ستاره بيگانه کرده

دردي سينه ام را مي دراند بغضي گلويم را مي فشارد

چه گويم که آخر ياد تو مرا اينگونه پروانه کرده

حيران مانده ام ازاين همه دلتنگي و قربت و بي تابي

نمي دانم چيست در دلم که مهر تورا دردانه کرده

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 16:0 توسط اشک| |

 

کاش میدانستی!

 

 نمیدانی که چقدر دلتنگ تو هستم عزیزم... 

 

کاش در کنارم بودی... کاش بودی تا دستان سردم با گرفتن

  

 دستان گرمت ، گرم گرم میشد ... 

 

کاش بودی و با وجود پر مهرت به من محبت و عشق میرساندی...

 

عزیزم نمیدانی که بدجور دلم برای تو تنگ است.... 

 

اینک که از دلتنگی مینویسم چشمانم خیس خیس است....

  

مینویسم تا بخوانی و بیشتر درک کنی که چقدر دلم برایت تنگ است...

  

مینویسم که بگویم دیگر از این انتظار تلخ خسته و دلسرد شده ام...

 

اگر میدانستی که دستهای سردم حتی طاقت نوشتن یک کلام از دوری و انتظار

 

 را هم ندارند با چشمهای گریان متنهای مرا میخواندی ....

 

اگر میدانستی شب ها خوابی ندارم و روزها از دلتنگی دیگر نایی ندارم شبها از فکر من

 

 خواب نداشتی و روزها نیز با دلتنگی لحظه هایت را میگذراندی....

 

نمیدانی که چقدر تو را دوست میدارم و دیوانه وار عاشق تو هستم عزیزم....

 

اگر میدانستی هوای این دل بی طاقت مرا نیز داشتی و نمیگذاشتی

 

یک لحظه هم دلتنگ تو شود..... اگر میدانستی بیشتر مرا درک میکردی

 

 و بیشتر از همیشه مرا دوست میداشتی.....

 

اما نمیدانی ، نمیدانی که دیگر صبر و طاقتم به پایان رسیده ، نمیدانی که

 

 آن همه احساسات عاشقانه در وجودم همه در حال سوختن است....

 

کاش میدانستی و ای کاش قدر مرا میدانستی.....! افسوس که نمیدانی !

 

 

دیگر بس که از بی وفاییهایت نوشته ام خسته شدم ، و انگار هر چه از این

 

دل شکسته و دلتنگم بنویسم سودی ندارد....

 

چون تو آن کسی نیستی که بخوانی و درک کنی و به من امید و دلگرمی بدهی...

 

 

تو میخوانی ، اما درد دل مرا نمیفهمی ...

 

کاش میدانستی که این زندگی و این دنیا بدون تو عذاب است

 

 و ای کاش و کاش و کاش میدانستی ژ

 

 زندگی به کام من شیرین نخواهد بود.!

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 9:56 توسط اشک| |

در کوچه‌هاي بي‌تپشِ سرد، عاقبت

 

گُم مي شوند خاطره‌هاي نگفتني  ...

 

من تمام شدم ... بي آن‌که از کسي يا چيزي دل‌گير باشم ، تمام شدم . ...

 

 ناگهان احساس کردم تمامي فصل‌ها ، بايد فصل بد تنهايي باشند . ...

 

 ناگهان پنجره‌هاي بزرگ خانه‌ي رويايي‌ام رنگ

 

 

 سياهي گرفت ، سياه شد ، آسمان سياه شد ، خورشيد سياه شد ،  ....

 

 و اکنون به سوگ نشسته‌ام ... تنها ...

 

ي‌همدمي که تسلي خاطرم باشد ... چگونه بسرايم اين سوگ عظيم را ...

 

 چقدر تمامي لحظه‌ها برايم طولاني ، بي‌هوده،

 

 ‌زشت و نفرت‌انگيز شده‌اند ... من سوگوارم ...

 

سوگوار مهرباني‌ام ... من ... مني که هميشه از پايان شروع کرده‌ام ..

 

. آن‌گاه که همه چيز تمام شده به نظر مي‌آمد ،

 

 آن‌گاه که مهرباني در مهجوريتي مضاعف قرار مي‌گرفت ،

 

 تلاش ميکردم که پيوندهاي  مهر را ـ

 

چه بين ديگران با ديگران و چه بين خودم با ديگران ـ

 

 استوار نگهدارم . تلاش

 

ميکردم پيوندهاي گسسته را دوباره برقرار کنم. ...

 

من سوگوارم  و ديگر توان و اميدي باقي نمانده است ...

 

من سوگوار خويشم و چه غم جانکاهي است

 

 تنها و بي‌همدم به سوگ خويش نشستن ...

 

من تمام شدم

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 11:22 توسط اشک| |

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن

 

ابتداي يك پريشاني است حرفش را نزن

 

گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو

 

چشمهايم بي تو باراني است حرفش را نزن

 

آرزو داري كه ديگر برنگردم پيش تو

 

راهمان با اينكه طولاني است حرفش را نزن

 

دوست داري بشكني قلب پريشان مرا

 

دل شكستن كار آسانيست حرفش را نزن

 

عهد كردي با نگاه خسته‌اي محرم شوي

 

گر نگاه خستة ما نيست حرفش را نزن

 

خورده‌اي سوگند روزي عهد ما را بشكني

 

اين شكستن نامسلمانيست حرفش را نزن

 

حرف رفتن مي‌زني وقتي كه محتاج توأم

 

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 15:40 توسط اشک| |

باز پاييز است


باز اين دل از غمي ديرينه لبريز است


باز مي لرزد به خود سرشاخه هاي بيد سرگردان


باز ميريزد فرو بر چهره ام باران


باز رنجورم ، خداوندا ،پريشانم

باز ميبينم كه بي تابانه گريانم


باز پاييز است


باز اين دنيا غم انگيز است


باز پاييز است و هنگام جدايي ها


باز پاييز است و مرگ آشنا يي ها

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 17:28 توسط اشک| |

باز هم دلتنگي باز هم گريه هاي شبانه ام


يه عاشق غمگين در حسرت شبهاي بي ستاره ام


سخت دلتنگم .. سخت بي قرارو بي تابم


كجاست شانه هاي گرم و مهربانت تا گريه كنم ؟


كجاست لبخند هاي عا شقا نه ات تا باز هم


ديوانه شوم ؟


آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ


چشم ديگري نگا ه كنم


آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي دل غمگينم را شاد


نمي كند

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 18:26 توسط اشک| |

سلام

دوستان من این روزا کار داشتم

 «در بن بست هم آسمان هست پس پرواز را ياد بگير»

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 13:18 توسط اشک|

تکيه بر ديوار زدم

خاک بر پشتم

 نشست دوستي با هر که کردم

عاقبت قلبم شکست

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 16:2 توسط اشک| |

آتش

تو را فرا می‌گیرد،

خاك

افسانه‌هایش را زمزمه می‌كند،

راهب

ردای زعفرانی‌اش را

بر دوش می‌اندازد

هنگامی‌كه حیات از تو دریغ می‌شود.

اینجا

درختی به تقدیر سوختن

تن می‌دهد،

راهب

اشكش را با گوشه‌ی ردا پاك می‌كند،

كرمی در خاك فرومی‌رود،

كركسی در آسمان

نیمدایره‌ای رسم می‌كند

و فرودمی‌آید،

و من در شعله‌های آتش

تو را دوست می‌داشتم،

در خاك

در درخت

تو را دوست می‌داشتم،

در منقار كركس

در دهان كرم

تو را دوست می‌داشتم

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 16:47 توسط اشک| |

http://i3.tinypic.com/505jebo.gifنمیگم که رو زمین عاشقترینم 

نمیگم برای تو من بهترینم http://i3.tinypic.com/505jebo.gif

 http://i3.tinypic.com/505jebo.gifنمیگم که ثروت دنیا رو دارم 

 نمیگم که قدرت خدا رو دارم http://i3.tinypic.com/505jebo.gif 

http://i3.tinypic.com/505jebo.gifنمیگم که خورشید و ماه برات میارم

نمیگم که ستاره تو شبات میارم http://i3.tinypic.com/505jebo.gif 

http://i3.tinypic.com/505jebo.gifنمیگم که قصری از طلا می سازم

نمیگم که پلی از لاله ها می سازم http://i3.tinypic.com/505jebo.gif 

http://i3.tinypic.com/505jebo.gifنمیگم با بودنم غم دیگه مرده 

نمیگم خدا تو رو به من سپرده http://i3.tinypic.com/505jebo.gif

http://i4.tinypic.com/62ig1h4.gifhttp://i9.tinypic.com/542kah5.gif       http://i4.tinypic.com/62ig1h4.gif

http://i3.tinypic.com/505jebo.gifمن میگم معنی عشق من تو هستی

من میگم تنها امید من تو هستی http://i3.tinypic.com/505jebo.gif 

http://i3.tinypic.com/505jebo.gifمن میگم یه قلب پاک و ساده دارم

من میگم برای تو هر چی که دارم http://i3.tinypic.com/505jebo.gif 

http://i3.tinypic.com/505jebo.gifمن میگم مهر و وفا برات میارم

من میگم تا جون دارم برات می سازم http://i3.tinypic.com/505jebo.gif

http://i3.tinypic.com/505jebo.gifمن میگم با جون و دل برات می سازم

من میگم غم اگه داری با تو هستمhttp://i3.tinypic.com/505jebo.gif 

http://i3.tinypic.com/505jebo.gifمن میگم تنها با عشقت زنده هستم

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 14:15 توسط اشک| |

عشق ، یعنی …

عشق یعنی مستی دیوانگی  

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار اویختن

                   عشق یعنی اشک حسرت ریختن                 

عشق یعنی در جهان رسوا شدن  

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن

                                                     عشق یعنی زندگی را باختن

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 13:21 توسط اشک| |

از پا تا سرت
 
سراسرت
 
نوری و نیرویی
 
وجود مقدست را در بر گرفته است
 
جنس تو ، جنس نان
 
نانی که آتش او را می پرستد
 
عشقم خاکستری زیر خاک بود
 
من با تو گر گرفتم
 
عشق من
 
 
عزیزم
 
پیشانی ات . پاهایت و دهانت
 
نانی است مقدس که زنده ام می دارد
 
آتش به تو درس خون داد
 
از آرد تقدس را فرا بگیر
 
و از نان بوی خوش را

                                     از:
                                                         پابلو نرودا
 
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 14:51 توسط اشک| |

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .


تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .


برای خاطر عطر نان گرم


و برفی که آب می‌شود


و برای نخستین گل‌ها


تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم

.
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .


بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم


میان گذشته و امروز.


از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم


می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم


راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.


تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست


به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم


برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

 

می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی

 

تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم

سپیده که سر بزند


در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید


شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .


پس به نام زندگی


هرگز نگو هرگز

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 11:16 توسط اشک| |

مهربان من دوستت دارم

 

هرگز از بی کسی خویش مرنج ، هرگز از دوری این راه مگو و از این تنهایی ، و از این فاصله ها ... که میان من و تو روئیده است ...

بگذار تا که پروانه ، تنهایی از این پنجره آزاد شود ، برود .

بال خود را بسپار به نسیم ، قاطی باد شو ، بگذار کبوتر خوشبختی روی بام قفست بنشیند .

هر زمان که دلت تنگ من است ، بهترین شعر مرا قاب کن ، پشت نگاهت بگذار تا که تنهائیت از دیدن آن جا بخورد و بداند که دل من با توست در همین یک قدمی ...

 

 

  آری در همین یک قدمی ...     

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 11:48 توسط اشک| |

 

ای دوست

دلت همیشه زندان منست

آتشکده عشق توازآن منست

آن روز که لحظه وداع من وتوست

آن شوم ترین لحظه پایان منست

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 20:9 توسط اشک| |

                                                                                  

                                                               

        

            

   

       

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 20:16 توسط اشک| |

من دلم تنگ کسی است

                          که به دلتنگی من می خندد

                   باور عشق برایش سخت است..............

ای خدا باز به یاری نسیم سحری

                             می شود آیا دل به دل نازک من بر بندد.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 11:47 توسط اشک| |

آتش

تو را فرا می‌گیرد،          

خاك

افسانه‌هایش را زمزمه می‌كند،

راهب

ردای زعفرانی‌اش را

بر دوش می‌اندازد

هنگامی‌كه حیات از تو دریغ می‌شود.

اینجا

درختی به تقدیر سوختن

تن می‌دهد،

راهب

اشكش را با گوشه‌ی ردا پاك می‌كند،

كرمی در خاك فرومی‌رود،

كركسی در آسمان

نیمدایره‌ای رسم می‌كند

و فرودمی‌آید،

و من در شعله‌های آتش

تو را دوست می‌داشتم،

در خاك

در درخت

تو را دوست می‌داشتم،

در منقار كركس

در دهان كرم

تو را دوست می‌داشتم.

نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:44 توسط اشک|

بر‌آنم كه تمام خورشیدها را                       چون شكوفه‌های نارنج

بر طر‌ّّه‌ مویت بنشانم. اما تو

به دورها چشم دوخته‌ای :                           از كهكشانی دیگر

و سیاره‌ای دیگر                              شكوفه‌ای یخین را انتظار می‌كشی

كه برای چیدنش  می‌باید

سفری طولانی بیاغازم و در راه بازگشت

تشنه بمیرم.

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:33 توسط اشک| |

 ازخدا خواستم


من از خدا خواستم،


نغمه هاي عشق مرا به گوشت


برساند تا   لبخند مرا


هرگز فراموش نكني و


ببيني كه سايه ام به


دنبالت است تا هرگز


نپنداري تنهايي.


ولي اكنون تو رفته اي ،


من هم خواهم رفت


فرق رفتن تو با من اين


است كه من شاهد رفتن تو هستم

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 12:3 توسط اشک| |

اين چشاي خيس و ابري چه تو باشي چه نباشي......

تنها چارش فقط اينه كه براي تو بباره.............

هر كي اومد پيش من يه ذره جاتو نگرفت...............

هيچ ادايي واسه من جاي اون نازو اداتو نگرفت.................

پيش هر نقاشي رفتم تو رو نقاشي كنه روي هر بومي زديم......

رنگ چشاتو نگرفت.......................

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 10:55 توسط اشک| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ