تبليغاتX
اشک جدایی
اشک جدایی

نامه ای از یک جوان مریض به عشقش


بنام خداي هستي كه جز او كسي لايق پرستش نيست

مقدمه

پدر آنشب اگر خوش خلوتي پيدا نميكردي و تو ايي مادر خوش چشمها نميكردي

و تو ايي آتش شهوت شرر بر

 پا نمي كردي  منهم اكنون بر اين جهان بينشان بودم 

 پدر آنشب خيانت كرده اي شايد نمي داني از اين بابت

جنايت كرده اي شايد نميداني به دنيايم هدايت كرده اي شايد نمي داني

 

در زندگي گاه نا گاه آدمي چيزهايست كه نمي تواند با زبان بيان كند

 ولي در قبال آن مجبور است  به نوشتن پناه

 آورد  اما در نوشتن هم باز كم مي آورد كه چه بنويسد

 وچگونه بنويسد شايد بگوي چه كلمه بي ربطي ولي

شيرينترين كلمات همانند كه در دل آدمي وجود دارد

كه بايد آنها را بيان كرد ودر بيان آن تنها چيزي كه مهم است

 صادقانه بيان كردن آنهاست درصورتي كه براي من اين بيانات با هر كسه ديگه اي فرق ميكند

  ومن در اين مورد كه زبانن نميتوانم بگويم با يد بنويسم

ونوشتن تنها راه من است بگذار همانطوري كه گفتم صادقانه

بنويسم  عاشق شدم وعاشقانه ميگويم كه مدتي است

به فكر شما هستم  ببين دنيا چه شيرين ودل غم انگيز است

كسي را دوست داشته باشي ولي نتواني با زبان خود

 واز ته دل بگي دوستت دارم روئياي من ميخواهم آنچه كه واقعيت داشت

 برايت بنويسم ولي دوست ندارم يهو همه چيز را با مكتوبه بگويم هدف همين

بود كه راز دل منو بدوني وبداني كه عاشقانه دوستت دارم

 و منتظر ميشينم كه جواب را با كمي فكر و عادلانه

بدهي ...

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 21:47 توسط اشک| |

 

رفت و ...

رفت وچشمم را برایش خانه کردم برنگشت بس دعاها از دل دیوانه 

 

کردم برنگشت
 
 
شب شنیدم زاهدی می گفت او افسانه بود در وفایش خویش را افسانه

کردم بر نگشت
 
 زلفهایم را که روزی می ربود از او قرار تا سحر گاهان برایش خانه کردم

بر نگشت
 
 تا بداند در ره او با کسانم کار نیست خویش را با دیگران بیگانه کردم بر نگشت
 
 این من مسجد نشین عاشق سجاده را چند روزی صاحب می خانه کرد و

برنگشت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 16:1 توسط اشک| |

غم تو دلم خانه کرده زندگي ام را ويرانه کرده

تمام آرزوهايم را عشقم را افسانه کرده

همچو طوفان دريا مي گيرد قرارم

پائيزم را تنهائي و باران غم انگيزم را جاودانه کرده

سرو بودم شکستم کوه بودم لرزيدم دريا بودم کويرم

ببين چگونه آسمان دلم را با ستاره بيگانه کرده

دردي سينه ام را مي دراند بغضي گلويم را مي فشارد

چه گويم که آخر ياد تو مرا اينگونه پروانه کرده

حيران مانده ام ازاين همه دلتنگي و قربت و بي تابي

نمي دانم چيست در دلم که مهر تورا دردانه کرده

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 16:0 توسط اشک| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ