تبليغاتX
اشک جدایی
اشک جدایی

 

کاش میدانستی!

 

 نمیدانی که چقدر دلتنگ تو هستم عزیزم... 

 

کاش در کنارم بودی... کاش بودی تا دستان سردم با گرفتن

  

 دستان گرمت ، گرم گرم میشد ... 

 

کاش بودی و با وجود پر مهرت به من محبت و عشق میرساندی...

 

عزیزم نمیدانی که بدجور دلم برای تو تنگ است.... 

 

اینک که از دلتنگی مینویسم چشمانم خیس خیس است....

  

مینویسم تا بخوانی و بیشتر درک کنی که چقدر دلم برایت تنگ است...

  

مینویسم که بگویم دیگر از این انتظار تلخ خسته و دلسرد شده ام...

 

اگر میدانستی که دستهای سردم حتی طاقت نوشتن یک کلام از دوری و انتظار

 

 را هم ندارند با چشمهای گریان متنهای مرا میخواندی ....

 

اگر میدانستی شب ها خوابی ندارم و روزها از دلتنگی دیگر نایی ندارم شبها از فکر من

 

 خواب نداشتی و روزها نیز با دلتنگی لحظه هایت را میگذراندی....

 

نمیدانی که چقدر تو را دوست میدارم و دیوانه وار عاشق تو هستم عزیزم....

 

اگر میدانستی هوای این دل بی طاقت مرا نیز داشتی و نمیگذاشتی

 

یک لحظه هم دلتنگ تو شود..... اگر میدانستی بیشتر مرا درک میکردی

 

 و بیشتر از همیشه مرا دوست میداشتی.....

 

اما نمیدانی ، نمیدانی که دیگر صبر و طاقتم به پایان رسیده ، نمیدانی که

 

 آن همه احساسات عاشقانه در وجودم همه در حال سوختن است....

 

کاش میدانستی و ای کاش قدر مرا میدانستی.....! افسوس که نمیدانی !

 

 

دیگر بس که از بی وفاییهایت نوشته ام خسته شدم ، و انگار هر چه از این

 

دل شکسته و دلتنگم بنویسم سودی ندارد....

 

چون تو آن کسی نیستی که بخوانی و درک کنی و به من امید و دلگرمی بدهی...

 

 

تو میخوانی ، اما درد دل مرا نمیفهمی ...

 

کاش میدانستی که این زندگی و این دنیا بدون تو عذاب است

 

 و ای کاش و کاش و کاش میدانستی ژ

 

 زندگی به کام من شیرین نخواهد بود.!

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 9:56 توسط اشک| |

در کوچه‌هاي بي‌تپشِ سرد، عاقبت

 

گُم مي شوند خاطره‌هاي نگفتني  ...

 

من تمام شدم ... بي آن‌که از کسي يا چيزي دل‌گير باشم ، تمام شدم . ...

 

 ناگهان احساس کردم تمامي فصل‌ها ، بايد فصل بد تنهايي باشند . ...

 

 ناگهان پنجره‌هاي بزرگ خانه‌ي رويايي‌ام رنگ

 

 

 سياهي گرفت ، سياه شد ، آسمان سياه شد ، خورشيد سياه شد ،  ....

 

 و اکنون به سوگ نشسته‌ام ... تنها ...

 

ي‌همدمي که تسلي خاطرم باشد ... چگونه بسرايم اين سوگ عظيم را ...

 

 چقدر تمامي لحظه‌ها برايم طولاني ، بي‌هوده،

 

 ‌زشت و نفرت‌انگيز شده‌اند ... من سوگوارم ...

 

سوگوار مهرباني‌ام ... من ... مني که هميشه از پايان شروع کرده‌ام ..

 

. آن‌گاه که همه چيز تمام شده به نظر مي‌آمد ،

 

 آن‌گاه که مهرباني در مهجوريتي مضاعف قرار مي‌گرفت ،

 

 تلاش ميکردم که پيوندهاي  مهر را ـ

 

چه بين ديگران با ديگران و چه بين خودم با ديگران ـ

 

 استوار نگهدارم . تلاش

 

ميکردم پيوندهاي گسسته را دوباره برقرار کنم. ...

 

من سوگوارم  و ديگر توان و اميدي باقي نمانده است ...

 

من سوگوار خويشم و چه غم جانکاهي است

 

 تنها و بي‌همدم به سوگ خويش نشستن ...

 

من تمام شدم

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 11:22 توسط اشک| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ