کاش میدانستی! نمیدانی که چقدر دلتنگ تو هستم عزیزم... کاش در کنارم بودی... کاش بودی تا دستان سردم با گرفتن دستان گرمت ، گرم گرم میشد ... کاش بودی و با وجود پر مهرت به من محبت و عشق میرساندی... عزیزم نمیدانی که بدجور دلم برای تو تنگ است.... اینک که از دلتنگی مینویسم چشمانم خیس خیس است.... مینویسم تا بخوانی و بیشتر درک کنی که چقدر دلم برایت تنگ است... مینویسم که بگویم دیگر از این انتظار تلخ خسته و دلسرد شده ام... اگر میدانستی که دستهای سردم حتی طاقت نوشتن یک کلام از دوری و انتظار را هم ندارند با چشمهای گریان متنهای مرا میخواندی .... اگر میدانستی شب ها خوابی ندارم و روزها از دلتنگی دیگر نایی ندارم شبها از فکر من خواب نداشتی و روزها نیز با دلتنگی لحظه هایت را میگذراندی.... نمیدانی که چقدر تو را دوست میدارم و دیوانه وار عاشق تو هستم عزیزم....
دیگر بس که از بی وفاییهایت نوشته ام خسته شدم ، و انگار هر چه از این دل شکسته و دلتنگم بنویسم سودی ندارد....
تو میخوانی ، اما درد دل مرا نمیفهمی ...
کاش میدانستی که این زندگی و این دنیا بدون تو عذاب است و ای کاش و کاش و کاش میدانستی ژ زندگی به کام من شیرین نخواهد بود.! در کوچههاي بيتپشِ سرد، عاقبت گُم مي شوند خاطرههاي نگفتني ... من تمام شدم ... بي آنکه از کسي يا چيزي دلگير باشم ، تمام شدم . ... ناگهان احساس کردم تمامي فصلها ، بايد فصل بد تنهايي باشند . ... ناگهان پنجرههاي بزرگ خانهي روياييام رنگ سياهي گرفت ، سياه شد ، آسمان سياه شد ، خورشيد سياه شد ، .... و اکنون به سوگ نشستهام ... تنها ... يهمدمي که تسلي خاطرم باشد ... چگونه بسرايم اين سوگ عظيم را ... چقدر تمامي لحظهها برايم طولاني ، بيهوده، زشت و نفرتانگيز شدهاند ... من سوگوارم ... سوگوار مهربانيام ... من ... مني که هميشه از پايان شروع کردهام .. . آنگاه که همه چيز تمام شده به نظر ميآمد ، آنگاه که مهرباني در مهجوريتي مضاعف قرار ميگرفت ، تلاش ميکردم که پيوندهاي مهر را ـ چه بين ديگران با ديگران و چه بين خودم با ديگران ـ استوار نگهدارم . تلاش ميکردم پيوندهاي گسسته را دوباره برقرار کنم. ... من سوگوارم و ديگر توان و اميدي باقي نمانده است ... من سوگوار خويشم و چه غم جانکاهي است تنها و بيهمدم به سوگ خويش نشستن ... من تمام شدم ![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



