تبليغاتX
اشک جدایی
اشک جدایی

از پا تا سرت
 
سراسرت
 
نوری و نیرویی
 
وجود مقدست را در بر گرفته است
 
جنس تو ، جنس نان
 
نانی که آتش او را می پرستد
 
عشقم خاکستری زیر خاک بود
 
من با تو گر گرفتم
 
عشق من
 
 
عزیزم
 
پیشانی ات . پاهایت و دهانت
 
نانی است مقدس که زنده ام می دارد
 
آتش به تو درس خون داد
 
از آرد تقدس را فرا بگیر
 
و از نان بوی خوش را

                                     از:
                                                         پابلو نرودا
 
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 14:51 توسط اشک| |

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .


تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .


برای خاطر عطر نان گرم


و برفی که آب می‌شود


و برای نخستین گل‌ها


تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم

.
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .


بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم


میان گذشته و امروز.


از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم


می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم


راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.


تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست


به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم


برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

 

می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی

 

تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم

سپیده که سر بزند


در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید


شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .


پس به نام زندگی


هرگز نگو هرگز

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 11:16 توسط اشک| |

مهربان من دوستت دارم

 

هرگز از بی کسی خویش مرنج ، هرگز از دوری این راه مگو و از این تنهایی ، و از این فاصله ها ... که میان من و تو روئیده است ...

بگذار تا که پروانه ، تنهایی از این پنجره آزاد شود ، برود .

بال خود را بسپار به نسیم ، قاطی باد شو ، بگذار کبوتر خوشبختی روی بام قفست بنشیند .

هر زمان که دلت تنگ من است ، بهترین شعر مرا قاب کن ، پشت نگاهت بگذار تا که تنهائیت از دیدن آن جا بخورد و بداند که دل من با توست در همین یک قدمی ...

 

 

  آری در همین یک قدمی ...     

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 11:48 توسط اشک| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ