رهایم نکن مثل شمع می سوزم و تو تنها نگاه میکنی... مثل پرنده در قفس اسیرم و تو تنها در آسمان پرواز میکنی.... مثل غروب در حسرت تماشای طلوع هستم اما تا میخواهم تو را ببینم غروب میکنی... مثل شمع برایت می سوزم ، مثل پرنده در قلبت اسیر می مانم و آنقدر در حسرتت مینشینم تا تو را ببینم... مثل کویر به یک قطره باران نیز قانعم ، مثل ساحل برای در آغوش گرفتن موجهای دریا بی قرارم و مثل خزان چشم به راه آمدن بهارم.... بیا تو همان قطره بارانم باش ، قطره ای پر از محبت و عشق ! بیا و همان موج دریا باش ، من ساحلم ، بیا و در آغوشم باش... مثل خزان سرد و بی روحم ، شکوفه ای نیست در خاک وجودم ، تو بیا و فصل سرد وجودم را بهاری کن.... مثل شمع می سوزم و تو تنها نگاه میکنی ، می سوزم تا تمام شوم .... اي خدا اين وصل را هجران مكن "مولوی" ![]()
سر خوشان عشق را نالان مكن
باغ جان را تازه و سر سبز دار
قصد اين مستان و اين بستان مكن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسكين و سرگردان مكن
بر درختي كاشيان مرغ تو ست
شاخ مشكن مرغ را پران مكن
جمع و شمع خويش را بر هم مزن
دشمنان را كور كن شادان مكن
گرچه دزدان خصم روز روشنند
آنچه مي خواهد دل ايشان مكن
كعبه اقبال اين حلقه است و بس
كعبه ي اميد را ويران مكن
اين طناب خيمه را بر هم مزن
خيمه ي تست آخر اي سلطان مكن
نيست در عالم ز هجران تلخ تر
هر چه خواهي كن وليكن آن مكن 
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



