تبليغاتX
اشک جدایی
اشک جدایی

رهایم نکن

 

 

 

مثل شمع می سوزم و تو تنها نگاه میکنی...

 

 

 

مثل پرنده در قفس اسیرم و تو تنها در آسمان پرواز میکنی....

 

 

 

مثل غروب در حسرت تماشای طلوع هستم اما تا میخواهم تو را ببینم غروب میکنی...

 

 

 

مثل شمع برایت می سوزم ، مثل پرنده در قلبت اسیر می مانم و آنقدر در حسرتت

 

 

 

مینشینم تا تو را ببینم...

 

 

 

مثل کویر به یک قطره باران نیز قانعم ، مثل ساحل برای در آغوش گرفتن موجهای دریا

 

 

 

بی قرارم و مثل خزان چشم به راه آمدن بهارم....

 

 

 

بیا تو همان قطره بارانم باش ، قطره ای پر از محبت و عشق !

 

 

 

بیا و همان موج دریا باش ، من ساحلم ، بیا و در آغوشم باش...

 

 

 

مثل خزان سرد و بی روحم ، شکوفه ای نیست در خاک وجودم ، تو بیا و فصل سرد

 

 

 

وجودم را بهاری کن....

 

 

 

مثل شمع می سوزم و تو تنها نگاه میکنی ، می سوزم تا تمام شوم ....

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 19:53 توسط اشک| |

اي خدا اين وصل را هجران مكن
سر خوشان عشق را نالان مكن

باغ جان را تازه و سر سبز دار
قصد اين مستان و اين بستان مكن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسكين و سرگردان مكن

بر درختي كاشيان مرغ تو ست
شاخ مشكن مرغ را پران مكن

جمع و شمع خويش را بر هم مزن
دشمنان را كور كن شادان مكن

گرچه دزدان خصم روز روشنند
آنچه مي خواهد دل ايشان مكن

كعبه اقبال اين حلقه است و بس
كعبه ي اميد را ويران مكن

اين طناب خيمه را بر هم مزن
خيمه ي تست آخر اي سلطان مكن

نيست در عالم ز هجران تلخ تر
هر چه خواهي كن وليكن آن مكن

                                                                          "مولوی"

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 22:32 توسط اشک|


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ