منم این خسته دل درمانده به تو بیگانه پناه آورده منم آن از همه دنیا رانده در رهت هستی خود گم کرده از ته کوچه مرا می بینی می شناسی ام و در می بندی شاید ای با غم من بیگانه بر من از پنجره ای می خندی با تو حرفی دارد دل خسته و بیمارم جز تو ای دور از من از همه بیزارم اي عشق واقعي چگونه ستايشت كنم. درحالي كه قلبت از محبت بي نياز است. چگونه ببوسمت وقتي كه عشق در وجودم جاري مي شود. بگذار نامت را تكرار كنم. نامت زيباست ؛دلنشين است چه داشته اي. كه اينگونه مراطلسم كرده اي. من اينگونه نبودم تو عشق را با من آشنا كردي. تو هواي دلم را با طراوت كردي. زمانيكه با تو هستم به اسمان به بيكران پرواز مي كنم. پس بدان دوستت دارم...................................! گر چه پايان راه را نمي دانم فردا تولد خواهرم نظر یاد ت نره
کلبه ها فکر حصارن باغچه ها فکر بهارن باغبونا فکر بارون من به فکر قصه گفتن شب تو فکر راه نورد نور تو فکر بوف کوره خاک به فکر ابر دوره من به فکر دل سپردن من چه کردم جز نشستن گریه کردن گریه دیدن وقتی باغ قصه می سوخت من چه بودم جز یه خرمن کار من تقدیس آبه ناله از دست سرابه کار تو اما قشنگه ساختن یه باغ از سنگه قلب چوپون توی نی بود دست سرما رنگ می بود خنده جنس ماه دی بود من نشستم قصه گفتم خسته از خفتن تو بودی عاشق رستن تو بودی شاعر و روشن تو بودی من فقط از غصه گفتم یه روزی یه روز گاری من به خوشنودی خود می نگرم و براین که نفس عشق چه حالی دارد؟ وبراین که تو چرا با همه شوق مرا می خوانی وبه یک قهر مرا می رانی؟ من به یکرنگی این آیینه ها مشکوکم که مرا با همه ی سادگی ام ،چون کلافی پر از گمراهی چون ترسک پر از ویرانی به هزاران گونه مثل یک هیچ نمایان کردند من در این جانفسم تنگ شده است بس که گرداگردم پر از دیوار است گر نبودی اینجا گر دلت با دل من ساده ویکرنگ نبود بی گمان غصه مرا می دزدید می سپردم به خزان در دو دستان توانای خزون می مردم بی تو دستم سرد است بی تو روحم چون موج بی قرار است دلم در تپش و درشور است باتو امّا شادم تو شبیه بادی من شبیه بادبادک هستم تا تو هستی هستم بی تو اما ورقی کاغذ .هیچ........ ![]()
![]()
![]()
حرف بین ما نگاه بود
عشق و نقاشی می کردیم
نقش ما خورشید و ماه بود
بعد از اون واژه نوشتیم
جملمون ستاره چین بود
مثل دریا آبی بودم
معنی زندگی این بود
سوختم و سوختم و ساختم هر چی داشتم به پات باختم
کاش تو رو از روز اول مثل امروز می شناختم.![]()
رسم زندگي اين است روزي کسي را دوست داري و روز بعد تنهايي به همين سادگي او رفته است و همه چيز تمام شده مثل يک مهماني که به آخر مي رسد و تو به حال خود رها مي شوي چرا غمگيني ؟ اين رسم زندگيست. اینجا هوا بارانی ست ولی باران نمی بارد. پس اي هميشه تنهاي زمين! تنها آواز بخوان.![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


