از انعکاس فریاد های بی صدایم در این دخمه ی کور دلم گرفته است شاید امشب بگریم اینجا برای ماندن دیر است و برای نرفتن هم دیرتر هر چه هست و بود همه تهی و بی بنیاد وتو خالی تر از دنیای ادمها کاش که می مردیم اما انگار برای مردن هم دیر شده است ستاره های من همه امشب در اغوش خدا ارمیده اند شاید هم که مرده اند٬ نمی دانم اسمان من ابی نیست٬ ستاره هم که ندارد بی بضاعت تر از رویای من هم می شود اخر امتداد زندگی هم در دهلیز متروک عقربه ها نشسته وبرای همه چیز دیر شده است دنیای من دنیای تو دنیای ما دریغا همه این است شاید امشب بگریم
نمیدانی چه قدر تو را دوست دارم بیشتر از شعرهایی که در دیوان حافظ وجود دارد می خواهم دستهایم را بسرایم میخواهم دشت شقایق را با مهربانی قلب تو قیاس کنم دیدی چه قدر زود گذشت آن همه خاطره شاید که روزی مقابل چشمانم بنشینی خدا کند بی دیدن چشم های تو نمیرم
از سکون سکوتهای واهی از ملال این شکستهای نامتناهی
![]()
دیشب به یاد رفتنت چه قدر اشک ریختم![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



