تبليغاتX
اشک جدایی

من دلم تنگ کسی است

                          که به دلتنگی من می خندد

                   باور عشق برایش سخت است..............

ای خدا باز به یاری نسیم سحری

                             می شود آیا دل به دل نازک من بر بندد.

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 11:47 نويسنده اشک |

آتش

تو را فرا می‌گیرد،          

خاك

افسانه‌هایش را زمزمه می‌كند،

راهب

ردای زعفرانی‌اش را

بر دوش می‌اندازد

هنگامی‌كه حیات از تو دریغ می‌شود.

اینجا

درختی به تقدیر سوختن

تن می‌دهد،

راهب

اشكش را با گوشه‌ی ردا پاك می‌كند،

كرمی در خاك فرومی‌رود،

كركسی در آسمان

نیمدایره‌ای رسم می‌كند

و فرودمی‌آید،

و من در شعله‌های آتش

تو را دوست می‌داشتم،

در خاك

در درخت

تو را دوست می‌داشتم،

در منقار كركس

در دهان كرم

تو را دوست می‌داشتم.

+ تاريخ جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:44 نويسنده اشک

بر‌آنم كه تمام خورشیدها را                       چون شكوفه‌های نارنج

بر طر‌ّّه‌ مویت بنشانم. اما تو

به دورها چشم دوخته‌ای :                           از كهكشانی دیگر

و سیاره‌ای دیگر                              شكوفه‌ای یخین را انتظار می‌كشی

كه برای چیدنش  می‌باید

سفری طولانی بیاغازم و در راه بازگشت

تشنه بمیرم.

+ تاريخ شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:33 نويسنده اشک |

 ازخدا خواستم


من از خدا خواستم،


نغمه هاي عشق مرا به گوشت


برساند تا   لبخند مرا


هرگز فراموش نكني و


ببيني كه سايه ام به


دنبالت است تا هرگز


نپنداري تنهايي.


ولي اكنون تو رفته اي ،


من هم خواهم رفت


فرق رفتن تو با من اين


است كه من شاهد رفتن تو هستم

 

 

+ تاريخ دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 12:3 نويسنده اشک |

اين چشاي خيس و ابري چه تو باشي چه نباشي......

تنها چارش فقط اينه كه براي تو بباره.............

هر كي اومد پيش من يه ذره جاتو نگرفت...............

هيچ ادايي واسه من جاي اون نازو اداتو نگرفت.................

پيش هر نقاشي رفتم تو رو نقاشي كنه روي هر بومي زديم......

رنگ چشاتو نگرفت.......................

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 10:55 نويسنده اشک |

رهایم نکن

 

 

 

مثل شمع می سوزم و تو تنها نگاه میکنی...

 

 

 

مثل پرنده در قفس اسیرم و تو تنها در آسمان پرواز میکنی....

 

 

 

مثل غروب در حسرت تماشای طلوع هستم اما تا میخواهم تو را ببینم غروب میکنی...

 

 

 

مثل شمع برایت می سوزم ، مثل پرنده در قلبت اسیر می مانم و آنقدر در حسرتت

 

 

 

مینشینم تا تو را ببینم...

 

 

 

مثل کویر به یک قطره باران نیز قانعم ، مثل ساحل برای در آغوش گرفتن موجهای دریا

 

 

 

بی قرارم و مثل خزان چشم به راه آمدن بهارم....

 

 

 

بیا تو همان قطره بارانم باش ، قطره ای پر از محبت و عشق !

 

 

 

بیا و همان موج دریا باش ، من ساحلم ، بیا و در آغوشم باش...

 

 

 

مثل خزان سرد و بی روحم ، شکوفه ای نیست در خاک وجودم ، تو بیا و فصل سرد

 

 

 

وجودم را بهاری کن....

 

 

 

مثل شمع می سوزم و تو تنها نگاه میکنی ، می سوزم تا تمام شوم ....

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 19:53 نويسنده اشک |